AAD
Cheap Web Hosting | Free Web Hosting | Dedicated Servers | Windows Hosting | Free Web Space | Trade Show Displays | GoDaddy Coupon Codes | FrontPage Hosting | Business Hosting
cheap web hosting
Search the Web

. | . | . | . | . | . | .


 



بابا

بابا

بابا بزرگ

گوشه‌ي متكا را به چنگ گرفت و زير پهلوي خميده‌اش چپاند. سرم روي دفتر كتاب‌هايم بود. زيرچشمي نگاهش مي‌كردم. غُرغُر مي‌كرد. مامان، بدون آن‌كه زانوانش را خم كند، سيني چاي را كنارش گذاشت؛ نگاهي به ذغال قليان كرد؛ راست ايستاد و آهي كشيد؛ برگشت و در تاريكيِ آشپزخانه‌ي دخمه مانندش گم شد.

دود از ميان لب‌هاي پلاسيده‌اش بيرون مي‌زد. زيرلب فحش مي‌داد. شنيدم گفت پدرسگ. نگاه تهديدآميزي هم از گوشه‌ي چشم به من انداخت. در كيفم را باز كردم و چندتا از كتاب دفترهايم را درونش انداختم. دسته‌ي كيف را گرفتم و برخاستم. در كيف باز بود و وزن كتاب‌ها يك‌وري‌اش كرده بود. دو قدم به طرف در رفتم؛ ايستادم؛ قدمي به پهلو - طرف بساط بابابزرگ- برداشتم. سر خم كردم و با تمام توان سينه‌هايم ميان ذغال‌ها فوت كردم. تند، به طرف در جهيدم. در باز بود. بيرون در، دست انداختم يك لگنه كفشم را قاپيدم. دومي كمي آن‌ورتر بود. دو دستم پر بود. هردو را به طرفش بردم و با نوك انگشتهايم كفش را در آغوش نگه داشتم. چندتا كتاب از كيف بيرون ريخت. حياط خيس بود و جوراب‌هايم نم گرفته بود. تا سرِ پس‌كوچه‌‌ي‌مان، صداي فحش‌هايش را مي‌شنيدم.

×××

خاله‌ها و دايي‌هايم، همه كنار نرده‌ي آهني ايستاده - يا نشسته بودند. خاله كوچيكه خود را به آغوش مامان انداخت. امير روي يك سكوي كوچك نشسته بود. پاهايش را كه به زمين نمي‌رسيد، در هوا تاب مي‌داد. دستش را برايم تكان داد. مامان‌اينها رفتند تو. امير دوتا بيسكوييت كرم‌دار داد خوردم. كمي خاك‌بازي كرديم؛ دوتا درگوشي خورديم و دايي بزرگه - كه كپي بابا بزرگ بود - كمي فحش شنيديم. اگر خاله‌كوچيكه ديتر مي‌رسيد، باز هم نوش مي‌كرديم. اما مامانم غش كرده بود، و بابا مرده بود.

دايي وسطي من و امير را سوار تاكسي‌اش كرد. هوا داشت تاريك مي‌شد. طلافروشي‌ها چراغ‌هاي‌شان را روشن كرده بودند. رنگ زرد يك‌دستي كه تمام ويترين آن‌ها را گرفته بود، امير را ياد فضولات سگ‌هاي ولگرد بيابان پشت خانه‌شان انداخت. دايي زد در گوش امير. باران شروع شد. اول آرام بود. هوس كرديم كه .... پنجره را پايين كشيديم و دست‌مان را بيرون برديم. دايي دوتا كشيده‌ي ديگر خرج كرد. شيشه را بالا كشيديم. دايي هق‌هق مي‌كرد. باران تندتر شد. ترافيك سنگين بود. وارد كوچه‌ي تنگ و باريكي شديم. كمي بالا رفتيم. از روبرو مردي با يك چهارچرخه نزديك مي‌شد. دايي آرام كرد و چند بار بوق زد. ((يارو)) با دست علامت داد كه عقب برويم. ((عن‌تيليت)) دايي را عصباني كرده بود. در را باز كرد - در كمي كه باز شد، به ديوار خورد. دايي با زحمت و مثل يك كرم، خود را بيرون كشيد. در را بست و رفت سراغِ راننده‌ي چهارچرخ. صداي داد و فريادشان را مي‌شنيديم. باران تندتر شده بود. دايي و آن يكي روي زمين غلط مي‌زدند. دايي وقتي پا شد، سرتاپا گل بود. باران تندتر شده بود. طرفش با زانو زد زير تخم‌هايش. دردش را تجربه كرده بودم. آهم درآمد. باز افتادند روي زمين.

امير گريه‌اش گرفته بود. باران تندتر شده بود. در را آهسته باز كردم و نگاهي به زمين انداختم. آب گرفته بود. باران تندتر شده بود. قطره‌هاي اشك صورتم را مي‌سوزاند.

(جمعه 5 بهمن 1380 - 25 ژانويه‌ي 2002)


 

×××

 

عمه‌ي صد ساله‌م شروع كرد به حرف زدن؛ يعني، بعد‌از اين‌كه رفت آرد و شير رو قاطي كرد و گذاشت رو اجاق؛ بعد هم برگشت و يه كم سنجد ريخت تو دامنش و اومد لم داد به پشتي و ده-پونزده‌تايي‌ش رو هم خورد؛ يه خرناس كشيد و دو-سه تا صحنه عقب‌تر از داستاني رو كه نصفه كاره گذاشته بود، گرفت و اومد جلو:

آره جونم. پسره داسِ‌ش رو هم انداخت تو خورجين، و وقتي درِش آورد، طلا شده بود. ديگه چيزي دمِ دستِ‌ش نبود. پا شد راه افتاد طرف خونه. پاش خورد به يه قلوه سنگ؛ كفشِ‌ش از پا در اومد. اول فكر كرد اونم بندازه تو خورجين؛ اما بعد،‌ ديد قلوه‌سنگه سنگين‌تره؛ اونو انداخت و درآورد؛ باز طلا شده بود ...

 

يه غلط زدم، رفتم رو اون پهلوم. دستمو دراز كردم و شيشه‌هه رو از تو سوراخِ تو ديوار ورداشتم. آوردم جلو نورِ چراغ نفتي گرفتمِ‌ش. شيشه‌هه اونقدر كج و كوله بود كه يه جا پايِ آب‌دزدكه به چه گندگي ديده مي‌شد و يه جا كله‌ش يه‌ذره مي‌شد. با خودم گفتم اين آب‌دزدكه رو هم اگه مي‌نداختي تو اون خورجين، هم مي‌مرد، هم طلا مي‌شد.

عمه‌م ديگه بي‌خيالِ باقيِ ماجرا شده بود. داشت سنجدهاش رو ملچ مولوچ مي‌كرد. شيشه رو گرفتم جلوي صورتِ اون. دست و پاي جونوره با سر و كله‌ي عمه‌م قاطي شد. گفتم اگه عمه‌مو با اين مي‌نداختي تو خورجين، چي مي‌شد!

 

1

مي‌خواستم ... مي‌خواستم داستانِ يه نفر رو بنويسم كه راه مي‌افته تو شهر دنبالِ يه اتفاق كه جونِش رو بگيره. كله‌ي سحر مي‌زنه بيرون و تا نصفه شب تو خيابونا پرسه مي‌زنه. اما هيچ اتفاقي واسش نمي‌افته. بعد كه برمي‌گرده خونه، از هوسي كه به سرش زده بود، پشيمون مي‌شه. مي‌گيره مي‌خوابه. تو خواب يه  آب‌دزدك مي‌بينه اندازه‌ي يه گاو كه داره دست و پاي اينو مي‌خوره.

 

2

نه، نمي‌خواستم اين‌طوري تموم بشه. مي‌خواستم ببينم اين يارو چه‌جوري دنبالِ مرگِ خودش مي‌گرده. بعد، مي‌ياد خونه؛ مي‌ره تو انباري و دنبال يه تابلو مي‌گرده. هرچي مي‌گرده تابلوهه رو پيدا نمي‌كنه. اگه پيدا مي‌كرد، روبروش واي مي‌ستاد و مي‌ديد عكسِ خودِشه؛ يا يكي شبيه خودش. بعد، با يه چاقو مي‌زد شيكمِ عكسه رو پاره می کرد. بعد، ...

 

3

عينِ يه ماهيِ ليز، اين قضيه از زيرِ دستم در مي‌ره. واقعيت موضوع اينه كه اون يارو اصلاً اين كارا رو نمي‌كنه. يه روز صبح از خواب پا مي‌شه و مي‌بينه خورجينِ جادويي‌ش گم شده؛ بعد، غصه‌ش مي‌گيره. با خودش مي‌گه:

من بدون اين خورجين زنده نمي‌مونم. بايد برم پيداش كنم.

 

بعد، راه مي‌افته مي‌ياد تو خيابون؛ اما اونقدر عرضه نداشته كه حتي دنبالِ يه همچين از دست رفته‌ي با ارزشي باشه؛ راهِ‌شو كج مي‌كنه برمي‌گرده مي‌چپه زير كرسي و مي‌خوابه؛ حتي خوابِ آب‌دزدك هم نمي‌بينه. عمه‌ش هم خيلي وقت پيش مرده بوده.

 

يكشنبه 19 خرداد 1381 - ساعت 1 صبح

 

شايد هم نمي‌خواستم اين چيزها رو بنويسم؛ مي‌خواستم يه چيزِ ديگه بنويسم؛ چيزي كه نمي‌شه نوشت. يه بارِ ديگه، شايد براي هزارمين بار، زور زدم شايد بشه؛ اما نشد.

 


 

×××

 


By nendoke