| AAD | |
| |
|
| |
|
| روزنامه دوشنبه
حوصلهام سر رفته بود. تنها روزنامه اينجا را شش هفت بار خواندم. چند روز تعطيلي بود. پس تا دوشنبه چيزي، در واقع هيچ چيز نداشتم. گفتم: ((مامي، حوصلهام سررفته، شايد پخ پخت كنم.)) و با دست هم گردن در حال بريده شدن را نشان دادم. عصباني نگاهم كرد و گفت مثل هميشه مسخره، هنوز وقتش نرسيده كه كمي جدي حرف بزني. برو تو اتاق و در را ببند. هروقت خوب فكر كردي بيرون بيا. نميدانم. اما حالا كه بيرون آمدهام، اوايل پاييز است، يا لااقل مادر اين گونه ميگويد، نه! مادر ميگويد. پس از اين همه فكر كردن ديگر ميدانم، اوايل پاييز است، اما حالا كه قطعاً اوايل پاييز است و من بيرون امدهام، اوايل پاييز! پس دوازده ماه، بيست و چهارماه، سي و شش ماه، چهل و هشت ماه يا شايد هم بيشتر گذشته باشد، نميدانم. ميتوانم بپرسم. ميتوانم از مادر بپرسم. اگر آن همه در اتاق فكر نكرده بودم، با آن روح خام و ابله پيش از وارد شدن به اتاق حتما ميپرسيدم تا مطمئن شوم. اما حالا ديگر خيلي عوض شدهام.، پس ميروم جلويش ميايستم و ميگويم: ((مادر! كاري باقي نمانده است كه انجام بدهم. بنابراين شما را خواهم كشت.)) نگاهم ميكند. چشمهايش پر از اشك ميشود. روي شانهم ميزند و ميگويد: ((حالا ميشود روي تو حساب كرد. معلوم است كه اين مدت را هدر ندادهاي و خوب فك)) زنگ شروع ناهار زده ميشود. ((... كر كردهاي. چه كار ميكني؟ اول بايد ناهار بخوريم يا...)) من فكر ميكنم ناهار بخوريم يا...؟ از مادر ميپرسم: ((ناهار خوردن شايد خودش كاري باشد و اگر بتوانيم آن را دو سه روزي ادامه بدهيم، شماره بعدي روزنامه درميآيد و آن وقت...)) كه مامان از كوره درميرود و ميگويد: ((بايد فكرش را ميكردم. در هيچ كاري پشت كار نداري)). من روي مسئله روزنامه تأكيد ميكنم، و اين كار را اين جوري انجام ميدهم: ((روزنامه، اگر روزنامه بيايد، روزنامه، روزنامه، آخرين خبر، روزنامه.)) و همان طور كه فكر ميكردم، اين كار آرامش ميكند. زود هم مينشينم سر ميز تا موضوع فراموش شود. مادر ليست غذاها را جلويم ميگذارد. حالا كه آن را ميبينم، ميفهمم چه زحمتي كشيده و از اينكه باعثِ ناراحتيش شدهام، خجالت ميكشم. ليستي تمام نشدني. به شكلِ يك استوانه خوابيده يا كاغذِ لوله شده: قارچِ بدون گوشت، قارچِ بدون گوجه فرنگي، قارچِ كبا ب نشده، قارچِ سرخ نشده، قارچ به همراه قارچ، قارچِ بدون قارچ، قارچ و قارچ، قارچ و خيلي چيزهاي ديگر كه نمي توانم همه شان را بخوانم و تازه حالا دوباره: قارچ بدون گوشت، قارچ بدون گوجه فرنگي، كه اين ديگر فوقالعاده است. نه تنها تكراري به نظرم نميرسد كه فكر ميكنم در بارِ دوم خواندن نگاهم تغيير كرده است، چرا كه من در بارِ دوم خواندن همان در بارِ اول خواندن هستم به اضافة آگاهي حاصل از بارِ اول خواندن. در عمل هم همينطور بود، چون مثلاً در قارچ به همراه قارچ چيزهاي خيلي زيادي ميديدم. تصويرهاي متحرك از جنگي قبيلهاي كه در تمامِ پانزده سال جنگ حتي يك بار هم خورشيدگرفتگي رخ نداد و خلاصه چيزهايي از اين قبيل. پس من در بارِ سوم خواندنِ ليست بايد همان ... مادر كه اوضاع را خطرناك ميبيند با دست ميزند روي ميز. محكم. محكم بدونِ ترس. محكم بدونِ لرزش. محكم بدونِ... كه يك بار ديگر محكمتر روي ميز ميزند. محكمتر روي ميز ميزند. محكمتر و ... با فرياد ميگويد: ((چون لياقت انتخاب كردن نداري، خودم به سليقه خودم چيزي را از خارج از ليست ميآورم.)) چيزي كه ميآورد، چيزي است سفيد و قارچي شكل، با همان قيافه قارچهايي كه قبلاً ميخورديم، با اين ويژگيكه مزه قارچ ميداد. در واقع اندازه و بويش دقيقاً قارچ را تداعي ميكرد اما براي ما: مادر و من بعد از بيرون آمدن از اتاقم، تداعي ديگر تله پيچيدهاي نبود كه به آن تن دهيم، ميگويم: ((خيلي دوستت دارم و هميشه فكر ميكردم بايد كاري در برابر مهربانيهايت انجام بدهم. مثلاً حالا براي اين... راستي اسمش، آه اسمش را...)) نگاهم ميكند و ميگويد: ((ممنونم. اما اولاً در مورد صفت مهربان و بعد درباره بازي اي كه درآوردي كه مثلاً نام غذا را از زبانم بيرون بياوري. گاهي وقتها فكر ميكنم بايد بروي در اتاق و كمي بيشتر...)) به سرعت معذرت خواهي ميكنم. از تذكرِ دوستانهاش دربارة چگونگيِ كاربرد صفات و همين طور هم درباره آن هوس آني براي دانستن آن نام لعنتي، تشكر ميكنم و ميگويم: ((اما در مورد اتاق، فعلاً حاضر به رفتن به اتاق نيستم. فعلاً ميخواهم اينجا، اين بيرون، خارج از آنجا، اين جاي ديگر باشم و كمي به چيزهايي كه در آن مدت طولاني در اتاق پيدا كردهام، شكل، كمي شكل بدهم. ميفهمي. كمي به آن چيزها كمي شكل بدهم. ميفهمي. كمي شكل بدهم.)) اين اولين باري است كه اين گونه با مادر حرف ميزنم. هيجان زده ميشوم. بيشتر از لحن گفتنم تا چيزهايي كه گفتهام. لذت بخش است، جلوتر ميروم: ((بفهم. ميخواهم شكل بدهم. به چيزي به لااقل يك چيز شكل بدهم. پس از اين همه وقت، (دارم عربده ميكشم) شكل بدهم. به هيچ چيز شكل بدهم. ميفهمي، وقتش رسيده كه بفهمي. كه من ميخواهم به هيچ چيز شكلي بدهم. به هيچ چيز شكلي ندهم. ميخواهم شكل ندهم ديگر (حالا يقه مادر را گرفتهام و او را به شدت تكان ميدهم.)) ديگر نميخواهم به چيزي شكل بدهم. يا ندهم. نفهم.ديگر نفهم. هيچ چيزي...)) زنگ پايان ناهار زده ميشد: ((را نفهم يا لااقل بفهم يا لااقل نفهم. بفهم، نفهم.)) يكباره آرام ميشوم. خيلي زياد. احساس عجيبي دارم. پس از آن همه لذت، هيجان، حالا سرد شدهام. دور مي شوم. روي يك صندلي مي نشينم. مدتي به ميز زل ميزنم. زنگ شام زده ميشود. مادر خيلي آهسته ميگويد: ((شروع كن)) من كمي بلندتر ميگويم: ((شروع كن)) و پس از چند بار صداها به همان بلندي قبلياش باز ميگردد. اما نمي توانيم چيزي بخوريم. چون دليل منطقي برايش پيدا نميكنيم و ديگر اينكه مادر معتقد است: ((اين كاري محسوب ميشود.)) بعد از مدتها من جواب ميدهم: ((اما بهتر است آن را بخوريم، چون در غير اين صورت همواره اين امكان وجود دارد كه كاري بكنيم: ناهار بخوريم، اما با خوردن آن اين امكان از بين ميرود.)) اما مادر ميگويد: ((چيزي كه از آن ميترسم اين است كه پس از خوردن، مشغول يادآوري اين واقعه شوي.)) اما وقتي كه جواب ميدهم: ((اين بستگي به آدم دارد، يك آدم با سوء نيت ميتواند به يادآوري واقعه نخوردن ناهار هم بپردازد. ما كه نسبت به هم شناخت كافي داريم.)) قانع ميشود. ميخواهيم شروع كنيم به خوردن كه زنگ پايان شام زده مي شود. مادر از من قول مي گيرد كه با يادآوري نكردن اين واقعه نشان دهم كه عملاً هم درست رفتار ميكنم من هم براي آنكه اطمينان قلبي به او داده باشم، ميگويم: ((هنوز سرِ قولم هستم و هرچه زودتر او را خواهم كشت. همين الان يا بد از اجراي راديويي مادر.)) اين كانال راديويي كه فرستندهاش در اتاق مادر است هر روز ساعت خاصي پخش ميشود. در واقع سرِ ساعتي كه مادر تشخيص مي دهد مناسب است. در واقع ساعتِ مشخصي ندارد. سيستمِ بسيار پيچيدهاي است كه مادر خودش درست كرده.احتمالاً وقتي هم سن من بوده است و در اتاقي كه الان متعلق به من است، مدتها به اين موضوع فكر كرده. گرچه خودش هرگز چيزهايي نه از اين واقعه و نه از چيزهاي ديگر تعريف نكرده است. حاصل، فكري درخشان بود: يك جعبه سياه رنگ كه مادر سرش را از لاي يك پرده سياه داخلش ميكند، طور كه ديگر سر و گردن و نيمي از كمر مادر ديده نميشود و يك لوله دراز از انتهاي جعبه تا اتاق من ادامه پيدا ميكند. گرچه خيلي از خبرهايش با خبرهاي روزنامه يكي است. اما با اين حال با دقتِ تمام به آن گوش ميدهم. با اين تفاوت كه برخلافِ روزنامه اين يكي را در اتاق خودم كه درش را مادر ميبندد، گوش ميدهم، پس ميتوانم جدي باشم و روي مسائلش فكر كنم. تنها روزهاي دشوار روزهايي است كه مادر تنوعي به برنامه ميدهد وميهماني در برنامه دعوت ميكند. آن وقت مجبورم هم در اتاق مادر پشت دستگاه بنشينم و ميهمان برنامهاش بشوم، يعني به سؤالاتي كه ميكند جواب بدهم و هم بدوم و در اتاق برنامه را گوش كنم. در اين مواقع براي آنكه مقدار كمتري از برنامه را از دست بدهم در را نميبندم. اما امروز اين طور نيست و مامان ميخواهد خاطراتش را تعريف كند: ((درباره روزنامه، بله اين روزنامه را من چاپ ميكنم. مدت زيادي نميشود. اما در همين مدت تجربيات زيادي به دست آوردهام. اگرچه چند وقتي است كه خبري پيدا نشده تا در آن چاپ كنم. اما بعد از تعطيلات، شما شمارة بعدي را خواهيد ديد كه سرشار از اخبار جالب توجه است. به علاه مطالبي هم در مورد چگونگي تأسيس اين شبكه راديويي در آن چاپ خواهم كرد. ضمناً در روزهاي آينده برنامه راديويي خود را با دنبال كردن مطالبي درباره مسائل جزئيتر چاپِ روزنامه پيگري ميكنم.)) مامان گفت من اين كار را كردم، اما آنقدر تجربه دارم كه... ميفهمي يعني سوء نيتي در كارم نيست. اما در مورد تو وضع فرق ميكند. گفتم ميفهمم. حق با شماست و استدلال كاملاً قانع كننده است. با اين وضع حتي ميتواني بدون اين كه خطري داشته باشد، خاطرهاي از كودكي من يا قبل از آن، يعني زمان بارداري تعريف كني. با صداي بلند گفت: اين وقاحت است و معلوم است كه من هنوز از شعور كافي برخوردار نيستم و گفتن اينكه ميخواهم او را بكشم هم تصادفي بوده يا شايد اين جمله را از جايي دزديدهام. خواستم به او بگويم كه در هر صورت اين منم كه بايد اين كار را بكنم، اما ديدم تهديد كردن كار شرافتمندانهاي نيست. گفتم استدلال بالا را اصلاً قانع كننده نميدانم. خاطره تعريف كردن شما هم در شبكه راديويي، همراه با سوء نيت بوده. در غير اين صورت، خاطراتي از كودكيم را هم مي توانيد تعريف كنيد. از اين برخورد هول شد و گفت: باشد اما بهتر است در روزنامه فردا، كه يادآوري كردم فردا تعطيل است، پس در برنامه راديويي فراد اين مطالب را، كه گفتم قبول ميكنم اما فقط يادآوري ميكنم كه برنامه راديويي فردا منوط به پذيرش اين مسئله است كه كشتن او را تا فردا به تعويق بيندازم. كه اين مسئله بيشتر هولش كرد و گفت: ((پس همين الان تعريف مي كنم، فقط كمي وقت ميخواهم.)) مدتي گذشت كه او گفت: چيزي به خاطر نميآورم با اينكه واقعاً همه سعيام را كردم.)) درست ميگفت اين را ميشد به صورت حسي فهميد. گرچه قانع كننده نيست. كمي فكر كردم و گفتم با اين وضع شايد مادرم نباشد و زنم باشد. گفت كه تا به حال به اين موضوع فكر نكرده و شايد حق با من باشد. گفتم در هر صورت اوست كه بايد قبول كند. با بيميلي پذيرفت. اما شرطهايي گذاشت يكي اينكه اين كار را بيشتر از اين ادامه ندهم، از دو جهت، يعني اينكه بعد او را دخترم، نوهام، يا مادربزرگم نكنم. دوم اينكه قبول اين مسئله توسط او محبت بزرگي است و در قبال اين كار بايد قولم را هرچه زودتر عملي كنم. اما من به او گفتم بايد مسائل و عللي را كه باعث ميشوند من در آخرين لحظه نتوانم قولم را عملي كنم پيدا كنيم و آنها را حذف كنيم. مثلاً در مورد نياز من به خاطراتي از اول زندگي مشترك، يا پيش از آشنايي كه او گفت در اين صورت من هم از تو خاطراتي خواهم خواست. گفتم، در اين صورت اگر جواب بدهم، تو بايد مرا بكشي، كه از كوره در رفت و با فحش گفت: كه يك عياش بيشتر نيستم،و با سرنوشت او بازي كردهام. و اگر نمي خواستم او را بكشم اصلاً نبايد به هوس او دامن ميزدم. حق با اوست. هرچند استدلالش قانع كننده نيست، ولي به طور حسي ميفهمم. بايد از او بخواهم كه به من فشار نياورد تا من آزادانه اين كار را انجام دهم. براي او فرقي نميكند، اما آزادي در انجام اين كار احساس مطبوعي ميدهد. در مورد روشها هم نميتوان با او صحبت كرد. چون عصباني ميشود و به حساب اين ميگذارد كه ميخواهم كار را عقب بيندازم. پس بعد از اينكه كار را انجام دادم، با خيالِ راحت مشغول فكر كردن به حالات و روشهاي مختلفي ميشوم كه ميتوانستم كار را انجام دهم كه چون بعد از عملِ انجام شده است، حالت آزادانهتري هم به خود ميگيرد. حواسم باشد به اين موضوع كه نبودن او امكاناتم را كمتر ميكند هم فكر كنم. اين فكر هم ميتواند مدتي مشغولم كند. # # # |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
|
|
|


