AAD
Cheap Web Hosting | Free Web Hosting | Dedicated Servers | Windows Hosting | Free Web Space | Trade Show Displays | GoDaddy Coupon Codes | FrontPage Hosting | Business Hosting
cheap web hosting
Search the Web

. | . | . | . | . | . | .






 




New Page 11


    
خونٍ پياده      


دستش روكرده بود تو دما غش وُ مي چرخوند . اول با انگشت سبابه بعد انگشت يكي به آخر. با
سماجت بيشتر . انگشت هايش را محكم ميكرد توي سوراخ دماغش . طول آن قسمت از انگشتها

كه در سوراخ مي رفت بيشتر و طول آن قسمت كه بيرون بود كمتر مي شد . بعد عرض انگشتها. دو انگشت در يك سوراخ . جيغ مي كشيد و سعي مي كرد به تعداد انگشت ها اضافه كند. چشم هايش را بست تا اشكش كمتر در بيايد . كار كه بالا گرفت حالش بد شد . چرا اين
جريان انگشت بازي را راه انداخته بود ؟ بالا آورد . با دست ديگر جلوي دهانش را گرفت. محتويات شكمش از سوراخ ديگر دماغش بيرون زد دستش را از دماغش بيرون  كشيد .همراه
انگشت ها عصب بويايي را بيرون آورد .و شروع كرد به كشيدن . عصب و خون . تكه اي از
مغزش در آمد . كوچك بود تكه بعدي بزرگتر به نظر مي رسيد   تكه مغزش را نگاه مي
كرد . نمي ترسيد . فكر مي كرد آدم ها هيچ وقت به اندازه كافي تنها نمي شوند . اين
فكر تحريكش مي كرد . بنابراين تكه بزرگتري درآورد . از سوراخ دماغش چشم هايش را
درآورد ، اما به آنها نگاه نكرد . از همان سوراخ دل و روده اش را بيرون كشيد .  بوي
سيرابي مي داد . فهميد همه چيز درزندگي اش كوچك
بوده . دلش ميخواست تف كند . به پايين تنه اش دست نزد . او مرد بود و مرد بايد مرد ! البته مسئله حريم شخصي هم مطرح بود .(( همه عمر فقط با بستن در توالت توانسته بود حريم شخصي اش را حفظ كند )) . تف . از توي دماغش يك دو طبقه در آورد . از اتوبوس دو طبقه خوشش ميآمد . نه به خاطر بزرگ بودنش . نشست جاي راننده . به آينه نگاه كرد روي لبش يك ترك بود . يك ترك روي لب پايين . روي فرو رفتگي لب . اگر مي خواست بخندد ، نمي توانست ترك روي لبش  نمي گذاشت  . حتي اگر موضوعي كه به آن فكر مي  كرد خيلي  خنده دار بود . وقتي تصميم گرفت جريان جنگ مغول ها را بيرون بياورد ، نتوانست بخندد .لشكر مغول ها را با تمام جزئياتش بيرون مي كشييد  بدون حتي يك لبخند . جيغ  مي كشيد و نمي خنديد . مغول ها روي صندلي ها ، وسط راهرو ها نشستند.  از روي صندلي بلند شد  . با تك تك شان دست داد . رو بوسي كرد . خيال نداشت كسي را تحت تأثير قرار دهد . مغول ها بوي ادكلن مي دادند . خلط كف اتوبوس نمي ريختند . با آستين لباس شان دماغ نمي گرفتند . رفت طبقه دوم سعي مي كرد پا روي كفش  كسي نگذارد . يكي از مغول ها سيگار مي كشيد . موقع روبوسي با مغول در گوشش گفت لطفا  در اتوبوس سيگارنكشيد . مغول سيگارش را توي صورت او خاموش كرد . او هم محكم كوبيد توي دهان مغول .(( مغولان شمشير از نيام بر كشيدند )) . كل مي زدند به هم تف مي انداختند . بادندان ها گوش هاي يكديگر را مي كند ند . كف طبقه دوم را با شمشير جر مي دادند وپايين مي پريدند . شيشه ها با سر مي شكستند و با تكه هاي شيشه رگ هاشان را ميزدند . خون پياده مي شد . از اتوبوس پياده مي شد . خيابان در روز ؟ خوشش نمي آمد برگشت توي اتوبوس ، سرش را از شيشه راننده بيرون برد . كسي گفت:سرت رو بكن تو خطرناكه ،عزيزم . خودش رو تا نيم تنه بيرون كشيد . داد زد :لعنتي هاي كثافت عزيز ! خيابان خلوت شد . آمد پايين . يك ورق كاغذ در آورد . دست انداخت پشت گوشش . با سر رفتم توي كاغد . اگه مي تونيد بريد كاري كنيد كه بميريد ، بقيه اش حرف مفته . بلند شد .دوباره نشست . شايد به نشستن فكر مي كرد نشستن  توي تاريكي  به جايي خلوت  توي تاريكي. شايد هم به نشستن و بلند شدن . به نشستن و هيچ وقت بلند نشدن . يا فقط نشستن .