AAD
Cheap Web Hosting | Free Web Hosting | Dedicated Server | Windows Hosting | Free Web Space | Web Hosting | FrontPage | Business Web Hosting
cheap web hosting
Search the Web

. | . | . | . | . | . | .


 

New Page 1

شرح وظايف          

 

در باز شد و يك نفر از پشت در اشاره كرد كه نوبت من شده . از روي عادت يا حواس پرتي يا براي وقت كشي - يا به علتي كه همان موقع نمي شود حدس زد براي چه و بعداً هم نمي شود حدس زد براي چه و شايد هم هيچ وقت نمي شود حدس زد براي چه - به صندلي هاي كناري ، به راست و چپ ، به كف سالن و سقف نگاه كردم و كسي را نديدم . مي توانستم فوراً نتيجه بگيرم نفر آخر هستم ، اما فرقي نمي كرد . مرد ، پشت در داشت با دستگيره بازي مي كرد و يكي از معناهاي آن اين بود كه منتظر من است كه بروم تو . براي اين كه كمي معطل كنم با اشاره گفتم كه اول بايد به دستشويي بروم .

مثل حالت نيم خيز دست ها و زانوهايم را روي زمين گذاشتم و چهار دست و پا به طرف دستشويي رفتم . همان طور - چهار دست و پا - جلوي دستشويي رسيدم و يك دستم را بلند كردم و دستگيره  در دستشويي را گرفتم و قبل از اين كه بازش كنم دوباره نگاهي به مردِ پشت درانداختم كه رويش را برگردانده بود به داخل اتاق و با كسي حرف مي زد . تا وقتي كه رويش به آن طرف بود مي توانستم درِ دستشويي را باز نكنم - براي اين كه بيشتر معطل كنم - و همين كار را هم داشتم مي كردم . حرف هايش كه تمام شد سرش را چرخاند طرف من و زل زد به صورتم . قيافه اش به آدم كمك مي كرد تا كاري را كه بايد انجام دهد يادش بيفتد . دستگيره را چرخاندم و به دستشويي رفتم . البته نه با اين سرعت ! يعني اول همان طور كه از دستگيره گرفته بودم- يا تقريباً آويزان شده بودم - خودم را كشيدم بالا ، يك دستم را - يعني دست ديگرم را - گذاشتم روي كمرم كه يعني مشكلي دارم و بعد با قيافة رنجور كسي كه بلند شدن برايش عذاب است به چپ و راست حركتي كردم و بعد همان دست را روي زانويم گذاشتم - يعني روي زانوي مخالف همان دستم كه روي دستگيره بود - و بلند شدم و ديدم كه دارم معطل مي كنم و يواُشكي خنده اي كردم و دوباره زير زيركي نگاهي به يارو انداختم و دستگيره را چرخاندم -توي آينه نگاه كردم و چند بار الكي - براي اين كه بيشتر معطل كنم - به صورتم آب زدم بعد حولة چركي را كه طرف راست - توي دستشويي - آويزان بوده برداشتم و  دست هايم را خشك كردم . بعد چون حوله چرك بود ، دوباره دست هايم را شستم .

با يك حركت كه از دورة سربازي يادم مانده بود چرخيدم رو به در دستشويي و بعد سرم را چرخاندم به طرف آينه و مسخره بازي هميشگي ام كه فكر كنم كسي كه در آينه مي بينم خودم نيستم يادم آمد . بعد با همان حركت نظامي كه با كت و شلوار جور در نمي آمد برگشتم به طرف آينه و آينه را روي  لولاهايش رو به بالا چرخاندم و بعد براي اين كه دوباره خودم را توي آينه ببينم مجبور شدم روي نوك پاهايم بلند شوم - بعد متوجه شدم كه به اندازة كافي - تقريباً دو ساعت - توي دسشتويي معطل كرده ام . آرام ، بدون حركت نظامي چرخيدم و در دستشويي را سريع باز كردم . سرم را دزدكي بيرون آوردم و چشمم افتاد به يارو كه هنوز پشت در ايستاده بود و بدجوري نگاهم مي كرد . خيالم راحت شد . كف كفش هايم را جلوي پادري روي موكت كشيدم و براي اين كه بيشتر معطل كنم مثل توريستي كه براي ديدن  جايي آمده باشد يا مشتري اي  كه براي خريدن جايي آمده باشد يا مستأجري كه براي اجاره كردن جايي آمده باشد يا كوهنوردي كه يك لحظه در يكي از ايستگاه هاي كوهستاني ايستاده باشد يا مثل مسافري كه تازه به شهر ديگري رسيده باشد - دارم معطل مي كنم - سرم را به طرف ديوارها و سقف سالن و در چرخاندم و دوباره چشمم افتاد به يارو كه خيلي سريع سرم را برگرداندم و از دستشويي بيرون آمدم .

داشتم به موكت كف سالن نگاه مي كردم كه يارو با عصبانيت نفس بلندي را تو داد - يعني نفس بلندي كشيد يا هواي زيادي را تو داد -و بعد همان را بيرون داد تا من بفهمم صبرش تمام شده . سرم را به طرف او چرخاندم كه با قيافه پر از نفرت نگاهي به من كرد و در را كوبيد . فكر كردم كه آدم چه طور مي تواند در اين مدت كم از يك نفر متنفر شود ، آن هم با اين شدت - آن هم از كسي كه براي اولين بار ديده است - و خواستم به چيزهاي ديگري هم فكر كنم اما ديدم كه ديگر نمي توانم بيشتر از اين معطل كنم . پريدم ودستگيره را چسبيدم . يارو از آن طرف دستگيره را گرفته بود و با هيكلِ درشتش در را فشار ميد اد . يك لحظه موفق شدم دستگيره را بچرخانم و بعد با پهلويم سريع ضربة محكمي - يا محكم ضربة سريعي - به در زدم كه باعث شد در كمي باز شود .

در كه كمي باز شد - دارم معطل مي كنم  - با اشارة مردي كه پشت در بود ، چند نفر ديگر ريختند و فشار را بيشتر كردند . با اين كار - فشار دادن - و اين كه من تنها بودم و آن طرف چند نفر بودند ، احساس غرور و اعتماد به نفس و لذت زيادي به من دست داد . يك ضربة ديگر با پهلويم به در زدم و سريع پاي راستم را گذاشتم لاي در و بعد فشار را كمتر كردم و خودم را آماده كردم كه نعره بزنم . فشار كه از آن طرف بيشتر شد تا آنجايي كه مي توانستم دردي را كه از استخوان ساق پايم به همه جا پخش مي شد تحمل كردم - براي اين كه بيشتر معطل كنم - و چند ساعت بعد ، وقتي كه عرق كرده بودم و هوا تاريك شده بود و داشتم ضعف مي كردم ، نعرة دردناكم را با گفتن همزمانِ (( من عجله دارم )) يا (( فكر مي كنم يك اسلحه پيشم باشد )) يا جمله اي شبيه اين ، بيرون دادم كه خيلي زود اثر كرد و چند نفري كه بعداً اضافه شده بودند كم شدند و فشار كه بيشتر شده بود كمتر شد ودرد هم كه بيشتر شده بود كمتر شد ... اما آن يارو داشت هنوز فشار مي داد و من هنوز داشتم معطل مي كردم . فشار را بيشتر كردم ، آن قدر كه توانستم سرم را به داخل اتاق فرو كنم ، اما اين بار قفسه سينه ام و قسمتي از باسن  راستم هم لاي در مانده بود . اين اتاق كوچك تر بود و صندلي هاي بيشتري داشت . چند نفري كه روي صندلي نشسته بودند بلند شدند و به من كه وضعيت متعادلي نداشتم با حالت نظامي احترام گذاشتند . آن يارو كه داشت هنوز فشار مي داد و انگار كه اوضاعش كمي بهتر از من بود گفت : (( خيلي معطل كردي ! )) طوري نگاهش كردم كه انگار از حرفش سردرنياورده ام . خواستم بگويم : (( از اول هم نبايد در را مي بستي )) بگويم : (( قضيه را بيخودي پيچيده نكن ! )) يا براي اين كه بيشتر معطل كنم به همان بازي فشار دادن ادامه بدهم .

اما همان طور كه لاي درگير كرده بودم سرم را نزديك تر بردم وتوي گوش يارو آهسته گفتم : به نظر تو من چه كاري بايد بكنم؟